قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى
33
تاريخ الفي ( فارسى )
اختلاف بود . الحمد للّه آن خوف بر طرف شد ، هركه را مىخواهيد خليفه سازيد كه من نيز متابعت كنم . همه گفتند خلافت نصيب تو است و به تو راضىايم . ابو بكر گفت : اللّهم صلّ على محمّد و آل محمّد ، و السّلام . و امر خلافت بر او قرار گرفت ، و در آن روز وى را خليفهء رسول اللّه خواندند . گويند كه چون از دفن فارغ شدند ، علىّ بن ابى طالب ، كرّم اللّه وجهه ، عزلت اختيار كرده در خانهء خويش نشست و با مردم كم اختلاط مىنمود . ابو بكر صدّيق ، رضى اللّه عنه ، به نزد وى فرستاد كه : چرا با من بيعت نمىكنى ؟ آيا مكروه مىدارى خلافت مرا . در جواب فرستاد كه : خلافت تو را مكروه نمىدارم و ليكن قسم ياد كردهام كه ردا بر دوش نگيرم مگر به جهت نماز فريضه تا از جمع قرآن فارغ شوم ، تا از صدور رجال محو نشود . و جمعى از اهل تواريخ آوردهاند كه چون از مهم بيعت فراغت حاصل شد ابو بكر صدّيق ، رضى اللّه عنه ، از وجوه مهاجر و اعيان انصار مجمعى ساخته ، فرستاد و على مرتضى ، كرّم اللّه وجهه ، [ را ] به مجلس طلبيد . وى اجابت نمود و در آن مجلس حاضر شد و در محلّى لايق خود نشست و موجب طلب خويش را سؤال نمود . عمر فاروق گفت : موجب آن است كه مىخواهيم چنانچه ساير اصحاب با ابو بكر بيعت كردند تو هم بيعت كنى . گفت : من همان سخن كه بر انصار حجّت ساخته اين منصب گرفتيد بر شما حجّت مىگردانم . راست گوئيد كه به حضرت رسالت ، صلّى اللّه عليه و آله ، اقرب كيست ؟ عمر گفت : تو را نگذاريم تا بيعت نكنى . « 1 » على گفت : اوّل اين سخن مرا جوابى با صواب بگوئيد ، بعد از آن از من بيعت بجوئيد . ابو عبيده گفت : اى ابو الحسن ، تو بهواسطهء سبقت در اسلام و فضل و قرابت قريبه با سيد انام ، عليه الصّلوة و السّلام ، سزاوار حكومت و خلافتى ، و ليكن چون صحابه بر ابو بكر اجماع و اتفاق نمودهاند مناسب اين است كه تو هم قدم وفاق درآرى . على گفت : اى ابو عبيده ! تو امين اين امّتى ، به قول رسول مختار ، و مقتضى امانت در گفتار و كردار . موهبتى [ را ] كه حقّ سبحانه و تعالى به خاندان نبوّت كرامت فرموده در بند آن نباشيد كه به جاى ديگر نقل كنيد . مهبط قرآن و مورد امر و نهى و منبع فضل و علم و معدن عقل و حلم مائيم . بهواسطهء اين امور خلافت را شايسته و امارت را سزائيم . پسر ابو سعد انصارى گفت : اى ابو الحسن ، اگر اين داعيه كه امروز ظاهر مىكنى پيش از اين معلوم مردم مىشد هرآينه با تو مضايقه و منازعه نمىكردند و با تو بيعت مىنمودند ، و ليكن
--> ( 1 ) . على ( ع ) در جواب اين سخن عمر مىفرمايد : اى عمر ! شيرى را مىدوشى كه نيمى از آن براى خودت باشد . امروز حكومت ابو بكر را استوار مىكنى كه فردا آن را به تو برگرداند ؛ - شرح نهج البلاغه ، ج 3 ، ص 149 .